الگوی دوستی

یادم هست که همیشه میگفتی : برو من همیشه پشتت هستم ، ولی هیچ وقت فکر اون خنجر که پشتت قایم کرده بودی رو نمیکردم

 

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای و سر، عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی عشق ،یعنی یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی عشق یعنی دشت گلکاری شده ؛ در کویری چشمه ای جاری شده یک شقایق در میان دشت خار ؛ باور امکان با یک گل بهار در خزانی برگریز و زرد و                                                                        سخت ؛ عشق یعنی تاب

چقدر کوچه‌های خلوتِ بامدادی را خیسِ گریه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم. من می‌دانستم تو از میان روشن‌ترین رویاهای روزگار تنها ترانه‌های ساده‌ی مرا برگزیده‌ای چرا که من هنوز هم خسته‌ترین برادرِ همین سادگانِ زمینم، ری‌را! هر بار که نام تو بر دفترِ گریه‌های من جاری شد مردمانی را دیدم که آهسته می‌آمدند همانجا در سایه‌سار گریه و بابونه عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می‌خواندند. مردمان می‌فهمند مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می‌فهمند مردمان دیری‌ست که از رازِ واژگانِ ساده‌ی من به معنای بعضی                                                                      آوازها رسیده‌اند.

آخرین برگ درخت عشق یعنی روح را آراست                                                   

شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | رماس | نظرات () |

حس میکنم که هنوز هستی شبها که طلوع می کند به خستگی ها سپاس می گویم در تردد رویا شناور میمانم تا دیری دیگر تا غروب خورشید در صبح شب هاکه می گشاید راز از پس پشت خاطره ها چیزی نو زاده می شود هردم به آغازیدن ها سپاس می گویم شب ها حس می کنم هستم و در لا به لای وجودم حس می کنم که هنوز هستی در سکوتی نه چندان غمنگیز وجود دارد پس بدان امروز به نبودنت می خواهم

هوا ابریست ... دلم گرفته ... قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از  بنویسم ؟؟ پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست . گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!! گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ... گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ... دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ... آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...

بچسب با نگاهی نه چندان بی درد به خاطر بودنت سپاس

می گویم!

جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…کاش نبود ان غروب بارانی ساحل نشین قلبش بودم اما تا غبار غم در چشمهایم دید مانند بادبادکهای گم شده کودکیم رفت و مرا بدرود گفت حالا من داغدار ارزوهایم هستم فریادهای دلم را کسی پاسخ نمی گوید باران همیشه برایم با غم گریه می کند و می بارد و در کنج دلمن و بغض گلویم هم صدا می شود ابر ها هم بی شک مثل من عاشقندم با

دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

 

می خواهم از تنها کسی که دوسش دارم بنویسم از تنها کسی که موج نوشتن را دردلم بیدار می کند و حس پاک دوس داشتن را در وجودم از خود به ارث برده....... سال ها می گذرد و من از پشت حجاب عادت انتظار دیده و چشیده ی سختیهاییم که بار تلخ و شیرین عشق را یاری می پندارد که آرمان نرسیدن به لحظههای بیقراری دوباره رنگ زرد پاییزی می گیرند رنگ انتظار سال های جوانیم کهتا پای مرگ در توشه ی خاکی ام نهاده ام همیشه منتظرش بودم آنقدر که در چشامرنگ اشک هویدا گردیده و آنقدر در حسرت قفسه ی عشق بلبلان مستانه ی روزگاررا سپری نموده ام که به یادخاطراتم اشک می ریزم... اینک که تجربه ی زندگیبر من سنگینی نهاده ... حس عشقم به او را با گرد و غبار زمانه پوشانیدم تاشاید روزگار درنگی کند و مرا از صفحه پاک دلش بزدایید ...ولی وجودم را بالحظه هایی سپری نموده ام که عمر بخت برگشته ی جوانی را در آن نهاده ام... موی سپید من حاصل انتظار پاکی برای عاشقانی است که در مسیر سرنوشت هیچ وقتحس با هم بودن را رنگ نزدن و اگر لحظه ای درنگ می کردند عشق پاک کسی هویدامی گشت که سال ها دور از چشم بنی آدما پنهان نموده ام می خواهم به دیار عشق سفر کنم

می خواهم در نبودنت اعتراف کنم وبه خدای خود بگوی که من هم خدای دارم و ازهمین لحظه زندگی احاد شرک را بر قلبم مسلط نمایم او دل و جان من است و درتمام ثانیه های زندگی او را عبادت می کنم عبادتی صاف که که منشائش از اه دلبلند می شود نمی دانم که نمازم را چند رکعتی برایش کنمو روزه را چقدربگیرم تا شاید مرا وارد بهشت خویش نماید اما برای من بهشت هم ملاک نیست وجهنمش را به هزاران بهشت الهی دیگر ترجیح می دهم پس مرواریدم چمانش خودبهشتی جداگانست به او بگوید که دوستش دارم

دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | رماس | نظرات () |

وقتی نگاهم کردی و گفتی خداحافظ -یادم اومد روز آشنایی و اون غزل حافظ -با چشمام می دیدم دور شدنت رو خوب حس میکردم تنگ شدن دلم رو-- با چشمام بدرقه ات کردم و پنهان شد لبخند در روز های نبودنت - وجودت شده بودتمام فکرم - تو و خاطره های گذشته شده بودی آرامش روحم و ذکرم اما می آیی یقین دارم که می آیی... ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست،دگر باشوق روی شانه هایت سر نمی آرد،به دیوار بلند پیکرگرمت نمیپیچد،جدا ازتکیه گاهش درپناه خاک می ماند ودر آغوش سرد گور می پوسد وگیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم می لغزد،جدا از دستهای گرم وزیبا ونجیب تو. دگر آن دستهاهرگز بر آن گیسو نمی لغزد،پریشانش نمی سازد،دلی آنجا نمی بازد... تو می آیی یقین دارم تو با عشق ومحبت باز می آیی،ولی افسوس...آن گرما به جانم در نمی گیرد،به جسم سردوخاموشم دگرهستی نمی بخشد،اگرصدها هزاران بوسه از پاتا سرم ریزی،دگر مستی نمی بخشد... یقین دارم که می آیی...بیاای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود،دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.بیا آنکه رگهای تنم با خون گرم خود،تماماً معبری بودندتانقش توراهمچون گل سرخی،به گلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند. یقین دارم که می آیی ،بیا،تا آخرین دم هم،قدم های تو بالای سرم باشد،نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد،دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد. تو می آیی یقین دارم که می آ 
 
یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ | ۳:٤٦ ‎ق.ظ | رماس | نظرات () |

غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست ؛ خدا هست ... او همانی ست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد ... ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی ، بودن اندوه است این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر ! پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست ... و چرا غصه چرا ؟! ی بینی سکوتم را؟ می بینی درماندگیم را ؟ می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟ می بینی دیگر رویای نداشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بینی ؟ دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد؟ دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند... دیگر آنقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستنم نیست... می بینی دستهایم سردتر از هر زمانی عکس نداشته ات را مسح می کند؟ می بینی؟ می بینی

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرد دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ! دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم. دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که برای رسیدن به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسانها قدم می گذاشتی ولی افسوس ، افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ، و افسوس که من برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم پس بدان لحظه ها میگذرند و روزهارو خاکستر میکنند ومن در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم به دنبال چی نمیدانم... هراسان از ان که فصل ها پوست بیندازندو من هنوزدر کالبد خویش بمانم شاید خیالی بس بیهوده باشد که رسیده باشم به آنچه که خواستم به آنچه که باید میرسیدم و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام .اما این را بدان که خدا می داند که چقدر سخت تلاش کرده ام وقتی سخت گریسته ام و قلبم مملوازدرداست خدااشک هایم را شمرده است وقتی احساس می کنم که زندگیم ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارم رامی کشد وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و من گیج و نا امیدم خدابرایم جوابی دارد اگر نا گاه دیدگامروشنی را در مقابلم آشکار سازد و اگر بارقه ی امید در دلم جرقه زد خدا در گوشم نجوا کرده است وقتی اوضاع رو به راه می شود و من چیزی برای شکر کردن دارم خدا من را بخشیده است وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داده است و سراسر وجودم لبریز از شادی گشته است خدا به ملبخند زده است به یاد داشته باش هر جا که هستی و با هر احساسی خدا می داند

شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

www . night Skin . ir