الگوی دوستی

یادم هست که همیشه میگفتی : برو من همیشه پشتت هستم ، ولی هیچ وقت فکر اون خنجر که پشتت قایم کرده بودی رو نمیکردم

تنها رفتن در این جاده در این جاده سرد و بی انتها بدون کوله باری از عشق بدون تو دشوار است ومن تنها تر از همیشه خاطره های یاد تو بر دوشم سنگینی می کند می دانم که نخواهی آمد اما من باز هم منتظرم!گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای مینشینم و حسرت ها رامیشمارم و صدای شکستها و خنده ها را و وجدانم را محاکمه میکنم! من کدام قلب را شکستم؟ و کدام امید را ناامید کردم کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم؟ و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم! افسوس که دیگر جایی برای ماندن نیست از این همه حرفها خســـته شـــدیـــــــم دل ما پرزخم اســـت وزبـــان مـــا پــردرد در کوچه وخیابان پـــرسه ای آغــاز کردیم کــــه شایــــد به زنـــــــگ خوشـــــــی برســـیم.من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت اتش زدم ، کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یادم رفت خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوزنازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من گرتو تکرار منی جویای تکرارم هنوز هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود اگر کسی تو را آنطورکه میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تورابگیردولی قلب تورا لمس کند بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی وبدانی که هرگزبه اونخواهی رسیدآه خدا چرا این روزا تموم نمیشه چرا شکنجه هام روز به روز بیشتر میشه؟ امشب دلم بد جوری گرفته نمیدونم چرا؟ ولی احساس میکنم که مرگ کنارمه احساس مرگ میکنم دلم واسه خاک تنگیده هم ازش به دنیا اومدم و هم یه روزی به آغوشش میروم منو بغل کنه .

یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

.قسم به عشق وقسم به قلم ؛که از قداست عشق می نویسد؛ که من تورا دوست دارم.... و زخمهای روزهای تنهایی ام ؛ را به آفتاب دادم   .......وتنها دارایی من در این دنیای؛ پر از نیرنگ عشق پاکی است که بتو دارم ؛وبرایم مقدس است آه ؛ای بانوی شرقی من ؛در دفتر شعرم ؛برایت شعری سرودم به رنگ خوشه های طلایی گندم.... من دل به توبستم؛ چون کودکی که از مدرسه می گریزد وشعرهایش ؛را در کیف ولای کتابهای خود پنهان می کند وآن را محکم گرفته است......بانوی شرقی ؛من بی تو کار؛ من از سادگی کودکی؛ گذشت وبه شکوه ؛جنون عشق رسید .......و من این روزها ؛در غیابت به خود نهیب؛ می زنم که کجاست آن گل سرخ مهربان من؛ تا سنگینی بار؛غم روزها ی فراق را که دراین شب های سرد پاییزی مرا سخت دلگیرکرده بردوشش بنهم ......ای بانوی زیبا ی من ؛این روزها به گذشته ام می اندیشم واز آن شبی که تورا شناختم .....عابری بودم درظلمات شب؛ برسر کوچه ای که به انتظار ختم می شده ایستاده بودم ؛وآسمانم خالی بودبی هیچ ستاره ای وناگاه تو آمدی ؛آرام وبی صدا.....ومن با روشنایی توازشب سرد پاییزی ؛گذشتم وتو دستم را گرفتی ؛وبا خود به سرزمین سکوت بردی ...... بانوی شرقی من :دلتنگیهای غروب دلم را با چکاوکهای مهاجر؛برایت می فرستم تا بدانی که چقدر دلتنگ دیدن تو هستم .........  

سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | رماس | نظرات () |

www . night Skin . ir