عشق

 

میخواهم از تو بنویسمبرای تو که در تمام لحظاتم وجود داری خنده هایم برای توست،
با تو بودن مرا شاد میکند و بی تو بودن مرا گریان تو با من هستی در حالی که کنارم نیستی تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمیکنم چون تو در آنی و تنها تو را دوست میدارم که سبزی مانند بهار...استواری مانند کوه...لطیفی مانند گل...روانی همچون دریا پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند سنگ ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.
عزیزم فدای چشمای خمارت هر وقت که دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا به یادت باشه که دلشو
شکستی هر وقت که دلشو بدست اوردی میخ را از روی دیوار در بیار اخه دلشو بدست اوردی اما چه فایده جای میخ که رو دیوار مونده
نفسم ای کسی که ماهای سال تو را میپرستم اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

/ 37 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی

غم دانه دانه روی صورتم می افتد شور است طعم نبودنت

آرزو كن با من كه اگر خواست بهاران برود! گرمی ِ دست ِ تو اما باشد ! "ما" ی ما " من" نشود سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من كم نشود...

لهجه عشق گرفته ام بس که با تو زیسته ام مرا در آغوش بگیر ... دلم یه بغل خاطره میخواهد !!

قلبم را می تکانم از هر چه هست ازهرچه غير تو هست می خواهم جا باز باشد برای آمدنت ... به بزرگی خودت ببخش کوچکی قلبم را

امشبـــ عجیبـــ دلمـــ هوایـــ بودنتـــ را دارد ... کمیـــ همـــ به فکر منـــ باشـــ بیـــ انصافـــ ! فکر کرده ایـــ که بدون تو و بدونه چشمان تو چه بر سر آرزو هایمـــ میـــ آید ؟ منـــ برایـــ ساختنـــ تکـــ تکـــ شانـــ رویـــ تو حسابـــ کرده بودمـــ ...

چند روزیست دست هایم را ... با چند کتاب و نوشته ، سرگرم کرده ام اما ... گول نمی خورند... هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!

ن هنوز ... با اندوخته ای از عطر شانه های تو ... تنفس می کنم...!!!

من هنوز ... با اندوخته ای از عطر شانه های تو ... تنفس می کنم...!!!

آغـــوش بگشــــا ... ڪــﮧ مـــטּ از دوری گرمــــــای وجودتــــــ ؛ زمســــتاטּ شــدهـ امـــ ــــ ـــ ــ ـ . . .

مهشید

شجاعت می خواهد وفادار احساسی باشی که می دانی شکست می دهد روزی نفس های دلت را........!‬