جدای عشق

حس میکنم که هنوز هستی شبها که طلوع می کند به خستگی ها سپاس می گویم در تردد رویا شناور میمانم تا دیری دیگر تا غروب خورشید در صبح شب هاکه می گشاید راز از پس پشت خاطره ها چیزی نو زاده می شود هردم به آغازیدن ها سپاس می گویم شب ها حس می کنم هستم و در لا به لای وجودم حس می کنم که هنوز هستی در سکوتی نه چندان غمنگیز وجود دارد پس بدان امروز به نبودنت می خواهم

هوا ابریست ... دلم گرفته ... قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از  بنویسم ؟؟ پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست . گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!! گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ... گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ... دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ... آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...

بچسب با نگاهی نه چندان بی درد به خاطر بودنت سپاس

می گویم!

/ 3 نظر / 21 بازدید

سلام به وبلاگت سر زدم وبلاگ خیلی قشنگی داری منم یه وبلاگ دارم لطفا سر بزن و حتما نظر بده film2012.persianblog.ir

کیتی

سلام دوست عزیزوب خوبی داری به من هم سربزن