حرف عشق گفتنی نیست

 گفتن ندارد اما ، درد را می توان از نگاه مردم خواند ... تلخی را می توان از چهره ی مردم چشید ... زجر را می توان از دست های چروکیده ی پیر مردان فهمید ، خداوندا یا دنیایت را بد ساختی ، یا من و امثال من بد آجرها را روی هم گذاشتیم ! غم می بارد از حرفایم ، باچتر بخوان نوشته هایم را. دل من با همه وسعت خویش تنگ یک احساس است. حسی از جنس بلوغ. حسی از جنس نگاه. حس اینکه دست من، گرمی دست پر از مهر تو را درک کند. دل من ترسو نیست، چونکه یاد تو دراوست. لبم از خنده پر است، چون تو را میخواند .گاهی انقدر احساس تنهایی میکنم که دلم نمی خواهد اون رو با کسی قسمت کنم گاهی انقدر درد می کشم که دیگه معنی درد را نمی فهمم گاهی انقدر به جای خوبی بدی می بینم که دیگه دلم نمی خواد خوبی کنم گاهی آنقدر لحظات برام کند می گذره که دلم می خواد زودتر از دست زمان خلاص شوم اما همیشه اگر تنها تر از تنها شوم باز خدای یکتا هست که با منه شاید درد و رنج میتونه راهی باشه برای بهتر درک کردن و هر درد تجربه ای را به همراه دارد که اگر خوب فهمیده باشی از هر شیرینی شیرینتره چون تو رو یه قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیکتر به خدا می کنه همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی است و دل هایی که بی قرار این خوبی ها هستن

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ati asayesh

قشنگ بود افففففففففففففرییینن

ati asayesh

[گل]

بهار

يدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود. انگار خودش نبود عاشق شده بود. افتاد.شکست . زير باران پوسيد آدم که نکشته بود ...............عاشق شده بود