تنهایی یک لحظه نیست لیلای من

 

باور کن این زندگی را همانگونه که هست نه همانگونه که تو می خواهی باشد! باور کن دوستی را که تنها در کلمات خلاصه می شود ودورنکی را گه مهمان همیشگی چشمان آشناست!باور کن بودن و ندیدن را و باور کن دیدن ونبودن را!روز اول با آرزوی بودن آغاز می شود،روز دوم با آرزوی دیدن و روز سوم با آرزوی رفتن!اینک روز سوم ماست هر کس سوار اسب آرزوهای خود رهسپار است ونگاهی ندارد تا ببیند که آیا کسی هست هنوز؟!برای گذر از لحظه های تنهایی در پناه تاریگی روز و درپس دیوار دلواپسی قدم برداشتم شاید تنهایی مرا گم کند ولی باز هم فراموش کرده بودم که تنهایی کسی جز من نیست و من تنها خود تنهاییست!لحظه هایم را که روزی می کشیدم تا با تو بودن طولانی تر باشد آنچنان بدست باد سپرده ام که گویی انگار نه انگار این عمر گرانمایه آسان نیامده که آسان میتارانمش...کاش می شد به روز قبل برگشت!شاید باید به این روز می رسیدم تا باور کنم جاری بودن رود را! ...زنده بودن و زندگی کردن را! امروز باور دارم  چون چشمه ای کوچک اما پاک  جاری شدن را!

جویی کوچک را در آرزوی دریا شدن را!

 از کوله بار تجربه پر آب شدن و رود شدن را!

 و باز در آرزوی دریا شدن پیوند خوردن با رود دیگر را!

در تلاش برای بودن و ماندن زاییدن رود تازه وباز هم جاری شدن را!

رفتن و رفتن و باز هم رفتن تا روز پیری که باید به جایی که باید می رسیم...دریا!

بزرگ و پر ابهت!...

مادر آفرینش...!

میرسیم تا جزئی از آفرینش پاک شویم

 باور کن که این حقیقت را، گرچه ساده است، با ابهت است چون نامش،... زندگی! باور کن که باید زیست، باید رفت، جاری بود.  بودند و هستند کسانی که در میان راه ماندند و گنداب شدند.

حال من نیز آرزوی دریا شدن دارم آرزوی رسیدن !... وای که چه راه درازی در پیش دارم و چه مشکلاتی بر سر راه! تنها امیدم به یگانه عالم است که از خزانه غیب نیرویی دوباره به من عطا فرماید، تا بتوانم این سنگها را با سلامت از پیش پا بردار،من میخواهم پس باید بتوانم! خدایا کمکم کن که این حرف من یک شعار نباشد نیرویی عطا فرما که این راه را با سر بلندی طی کنم...

 الهی به امید تو.


/ 0 نظر / 42 بازدید